گوشه ی خیابان شلوغ، دستفورش بساطش را پهن کرد. فریاد زد: " رویا...رویا می فروشم؛ رویاهای شیرین، رویاهای ناب...رویا، رویا می فروشم..."
2 روز بعد به جرم اقدام علیه امنیت ملی اعدام شد....
دلم که بگیرد می نویسم. گاهی شعر، گاهی مینی مال، گاه از آن حرف هایی که شریعتی به آنها می گفت " حرف هایی برای نگفتن"….
گوشه ی خیابان شلوغ، دستفورش بساطش را پهن کرد. فریاد زد: " رویا...رویا می فروشم؛ رویاهای شیرین، رویاهای ناب...رویا، رویا می فروشم..."
2 روز بعد به جرم اقدام علیه امنیت ملی اعدام شد....
تابستان ها به شمال می رفت، زمستان ها به جنوب.
سال های زندگی اش را در پی آنچه می گفتند " خانه" در این راه ها گذرانده بود؛ هنوز در پی اش می گشت و نمی یافت.
غوغای پائیز از ابر بارانی و فریاد کوچ به سرزمین های گرم جنوب، دلی خسته از این مسیر یکنواخت و شگفتی های گاه و بیگاهش.
هر جا که باشد در امان خواهد بود....
به شرق بال گشود.
کوله بارش را برداشت و راهی جاده شد. " درخت " تنها اتفاق آن سفر سبز بود....
برای بارر سوم می پرسم: عروس خانم وکیلم...
چه لحن تهدید کننده و عبوسی داشت این مرد پیر. دیگر نخواست نگاه های مشتاق و هوای خفه ی اتاق را تحمل کند. بلند شد، با زحمت لباسش را جمع کرد و به باغ رفت.
صدای جیر جیرک ها در همهمه ی پرسش ها و فریاد ها و ناباوری ها گم شد....
بعد از روزها گرمای بیرحم تابستان، چه لذت بخش است شنیدن صدای غرش رعد و باران نوازش بر برگ های تشنه ی درخت انجیر خانه مان....
ماه رمضون با قصه ای اومد که میگن دعا ها توش جواب داده میشه، فقط دارم فکر می کنم اگر دعا های این ملت مستجاب بشه عاقبت یه سری از این به اصطلاح " مومنین " خدا چی میشه؟
تو این ماه شاید فقط یه آرزو داشته باشم که از ته دل براش دعا کنم: " خدایا رایمون رو پس بگیر"
در هفتادمین سال زندگی، در مقابل شما به زانو در آمده ام و در حالی که کتاب مقدس را پیش چشم دارم و با دست های خود لمس می کنم توبه می کنم و ادعای خالی از حقیقت زمین را انکا می کنم و آن را منفور و مطرود می نمایم....
اعترافات گالیله در دادگاه تفتیش عقاید _1632 میلادی فلورانس
پی نوشت: همینجا حمایت قاطع خودم رو از صحت اعترافات گالیله مانند کارشکنانی مثل عطریانفر و ابطحی و دیگران اعلام می کنم و به تمام برادرانی که این توطئه های اجانب رو آشکار کردن خسته نباشید میگم.
آن دست ها شاید برای این ساخته شده بود که درختی بکارد، غمگینی را تسلی دهد، هدیه ای برای دوستی بیاورد... آن دست ها شاید برای در دست گرفتن دست محبوبی آفریده شده بود. دست هایی که جوان بودند و لطیف، دست هایی که هنوز خشونت و زشتی دنیا را لمس نکرده بودند، دست هایی به سبکی نسیم، دست هایی که هنوز معصوم بودند...
آن دست ها دیگر معصوم نبود....
همیشه مادر (علی حاتمی) را با آن رنگ و بوی نوستالژیک دوست داشتم. " مادر" برای من همان پیرزن فانوس به دستی بود که در آن سکانس درخشان در دل تاریکی ها راهش را به سمت جاودانگی روشن کرد. هیچ وقت باور نمی کردم کسی دیگری آن طور اساطیری و باشکوه زندگی کند، برای مراسم سوگواری اش برنامه ریزی کند و جان بسپارد....
مادر بزرگ همیشه آنجا بود، با چهره ای بشاش و لبانی پر لبخند. خلوت گرمش همیشه میزبان چند نوه ی بی خیالش بود که مثل ابرهای بازیگوش لحظه ای می آمدند و می رفتند. مادر بزرگ همیشه آنجا بود و ما هم گمان می کردیم که همیشه آنجا می ماند. در روزهای پایانی سال و شتاب روزهایش تلاش مادر بزرگ برای نو کردن خانه به چشم نیامد. ندیدیم و نفهمیدیم چرا گل های تازه را با وسواس بیشتری در باغچه کاشت، اثاثیه را عوض کرد، به خانه اش رنگ جدیدی زد و چنان خرید که گویی چندین شب میهمانی دارد...
روزی که رفت، تا آمدن عید 3 روز راه بود و ما سرگردان به جایی رفتیم که همه چیزش رنگ و بوی نویی می داد و آماده برای مجلس بزم و وصالش بود که برای ما رنگ غم و تلخی سوگ داشت.
وقتی چراغ خانه ای که همیشه گرم و روشن بود را خاموش کردند،انگار باد شعله ی آن فانوس را برای همیشه با خود برد....
یه روز مهم...
برای من نه روز مهمی وجود داره، نه حتی شب مهمی. هیچ! از روزها و شب های شبیه هم چه انتظاری میشه داشت؟ در دل این یکنواختی آزاردهنده تولد کدوم معجزه ای رو باید به انتظار نشست؟ این روزها ساکتم، خالی از حرف یا فکر تازه ای که " بودنم" رو معنا بده. حس یه پوسته ی خالی گردو رو دارم که رو زمین افتاده و حتی رویای روزهایی که بالای شاخه های بلند درخت گردو تاب می خورد رو هم از یاد برده.
یه روز مهم برای من نه تولدم هست که تا دو روز دیگه میاد و یک سال دیگه از عمرم رو جارو می کنه و با خودش می بره، نه بوی رسیدن بهار و....( هیچ اتفاق مهم دیگه ای به ذهنم نرسید!) .
روزهای عادی، روزهای عادی ملال آور. به نوع پیشرفته و علاج ناپذیر اعتیاد به روزهای خالی و مسخ شده مبتلا شدم و چه خوب می دانم سیزیف بینوا در تمام این سالها چگونه با آن سنگ غلتان لعنتی روزگار می گذراند.
پ.ن: " " بودن" ، دلیل می خواهد و این موهبتی ست که من از آن بی نصیبم...."
بیقرار به همه جا سرک می کشید و آنچه را که می جست نمی یافت. بارها و بارها از همان مسیرهای همیشگی، کوره راه های آشنا، جنگل های در هم تنیده و سبزه زاران لمیده در آغوش کوه ها سرک می کشید تا شاید گمشده ی خویش را پیدا کند اما... . چهره ها و خاطره ها در غبار زمان کمرنگ میشد ولی لحظات او به طرز دردناکی همچنان درخشان و زوال ناپذیر باقی می ماند. جستجویش او را به سرزمینی برد که دیگر وجود نداشت. چشمه ی خشکیده، زردی و تنکی چمن ها و طنین کوچ پرنده ها و از همه بدتر، تلخ تر؛ تنه ی قطع شده ی قامت خیال انگیز آرزوهای گمشده اش بود که برایش از ظلم ها که بر این سرزمین رفته بود داستان ها داشت. بهشت او را ویران کرده بودند...
حالا چه می توانست بکند با دلتنگی همیشگی خاطره ی بیدی که روزی در میان موهایش طعم آفتاب و طراوت بهار و بوی زلالی آب را چشیده بود، باد آواره؟
در دنیا کاری جز نگاه کردن به آسمان نداشت. از زمین و آدم هایش خسته بود. شب ها که نسیم با شیطنت از لابه لای پرده های اتاقش سرک می کشید پنجره را باز می کرد و به جای خالی ستاره ها در آسمانی که گاهی تاریک تر و تنهاتر از زمین انسان ها بود چشم می دوخت. دقایق ساکت اتاقش بوی عبور پاورچین نت های موسیقی می داد و نغمه ی سیال سکوتی ناشنیدنی...
یک شب، شهابی از آسمان گذشت. شهابی که تمام روزهای گذشته اش را رنگین کرد و به خاطرات کهنه اش طعمی تازه داد. شهابی که شعرهای فراموش شده را به یادش آورد و برای زمزمه های پریشانش سوغاتی از لبخند...
شهابی که...
بعد از عبور او آسمان؛ چقدر تاریک تر از همیشه خوهد شد!
به پسرک کوچکی که در آن ولیعصر شلوغ کنار ترازوی کهنه اش مشق های فردا را می نویسد و من هر روز از کنارش می گذرم، مثل باقی مردم، با نگاهی سرد و تاسفی که تا چند متر آن سوتر همراهم است...
" فردا صبح مردم دخترک کوچک را پیدا کردند. در حالی که یخ زده بود و اطرافش پر از کبریت های سوخته بود. همه فکر کردند او سعی کرده بود خود را گرم کند ولی نمی دانستند او چه چیزهای جالبی دیده و در سال جدید با چه لذتی نزد مادربزرگش رفته است."
تکه کاغذی که باد با خودش آورده بود پایان داستان را برایش حکایت می کرد.دلش گرفته بود. به خیابان نگاه کرد، آدم هایی که یقه ی پالتوهایشان را بالا زده بودند و با عجله به سوی خانه _یا جایی گرم_ می رفتند. همانجا نشسته بود و به ازدحام جمعیتی نگاه می کرد که هیچ او را نمی دیدند. باید مشق هایش را تمام می کرد اما چه سخت بود نگه داشتن مداد بین انگشت های سرما زده اش. او هم مثل دخترک کبریت فروش از گرمای خیالبافی های کودکانه اش گرم میشد. یادش آمد که فردا امتحان ریاضی داشت و...
صدای مرد مسنی که هوس کرده بود آن گوشه ی خیابان روی ترازو خودش را وزن کند او را به خود آورد، دفترش را بست و به عقربه های هراسان ترازوی کهنه اش نگاه کرد و باز امتحان ریاضی فردا یادش آمد.
آن شب سرد تاریک، وقتی به خانه برگشت خستگی،گرسنگی و سرما همه چیز را از یادش برده بود. شب خواب دخترکی را دید که با لباس های ژنده در آسمان پرواز می کرد...
برگی برای جدا شدن از درخت بی تابی می کرد. می دانست که باید برود اما هیچ عجله ای نبود. کسی او را دوست نداشت، منتظرش هم نبود؛ او هم همینطور. با این حال می دانست که باید راه بیفتد. پشت پنجره ی بزرگی که مثل دشنام به شهر کثیف دهن کجی می کرد به آدم ها خیره شد. همه خسته و کلافه در پیاده رو های شلوغ شهر صبح را به شب و شب را به صبح می رساندند. خانه هایشان را دیده بود، اتاق های شلوغ، دست های سرد و قلب های خالی شان را، رویاهای خاکستری و آرزوهای بی ریشه و افکار پوسیده... همه چیز را می دانست اما از این دانستن هم کسل شده بود. دوست داشت گوش هایش را بگیرد و این جمله لعنتی " بگذار کمی بیشتر زندگی کنم... " را نشنود.از نقش خودش خسته شده بود، آخرین کسی که به ملاقات دیگران می رفت، آخرین کسی که آخرین حرف هایشان را می شنید، از رازهایشان با خبر میشد، روحشان را لمس می کرد....
عجیب بود که گاهی حتی مرگ هم آرزوی مردن می کرد!
" آیا ستاره ها برای این روشن اند که هر کس بتواند روزی ستاره ی خودش را پیدا کند؟ "
100 سال پیش این جمله را خلبان خیالبافی نوشت که دنبال دوست می گشت. 100 سال از بازگشت دوست خلبان به سیاره اش گذشته. 100 سالی که در آن ستاره ها کم کم خاموش و بعد فراموش شدند. 100 سال که اگر کم نباشد اما زیاد هم نیست. اما تلخ تر از آن آدم های زیادی که ستاره هایشان را گم کردند و برای همیشه سرگردان ماندند و هیچ نفهمیدند چه اتفاقی افتاده است!
فنجان خالی قهوه و سوز سرد هوا. از اتاقی که تنها مهمان همیشگی اش سکوت بود به شهر شلوغ نگاه کردم. جز مه خاکستری رنگ غم انگیزی که همیشه بر پاکی آسمان سایه انداخته بود و سرگردانی چند پرنده ی جا مانده از کوچ چیز دیگری نبود. پنجره را بستم. می دانستم باز هم من می مانم و یلدایی که چه به صبح برسد و چه نه سکوت تنها اتفاق تکراری آن است...
پی نوشت : این روزها هیچ خوب نیستم. کاش باران مهمان کوچه ها میشد.
دست خودشان نبود. برای با هم بودن ساخته نشده بودند. وقتی ساقه ی بلند؛ نگاه ملتمسانه اش به آسمان و اشتیاق دیوانه وارش به خورشید را می دید بی اختیار دوست داشت تمام آفتابگردان ها را از ریشه بکند. آفتابگردان هم در تلافی همیشه بی رحمانه کوتاهی عمرش را به یادش می آورد. غمگین میشد اما به روی خودش نمی آورد و دعواهای بی پایانشان باز هم از سر گرفته میشد. روزها می گذشت، زمستان سرد بود و آن دو ناخواسته بیشتر به هم عادت می کردند.
یک روز صبح آفتابگردان با بوسه های گرم خورشید از خواب بیدار شد. به اطرافش نگاهی کرد اما... او را ندید.
آدم برفی آب شده بود!
امروز دلم بیشتر از همیشه گرفته بود. یه گربه ی خرمایی چاق که تو آفتاب چرت میزد و چهره های خالی و کبود آدم ها تنها چیزی بود که ازش یادم مونده. غروب که برمی گشتم سمت خونه، خاکستری تر از غروب های غمزده ی جمعه ها بود...
آسمان سراسر ابر بود. هوا بوی برف می داد. دست آدم ها هم توی جیب هایشان بود و بی اعتنا و با عجله به هم تنه می زدند و می رفتند. همه چیز و همه کس با شتاب می آمد و می رفت، بی لحظه ای توقف برای سکوت یا لبخندی گذرا به روز بارانی پائیز...
و هیچ کس خداحافظی تلخ برگ زردی را ندید که از درختش جدا شد، رقصید، به زمین افتاد و زیر پای مردی که بر سر همراهش فریاد می کشید له شد!!
آنقدر دلش سوخت که دوست داشت همانجا بنشیند و گریه کند. اگر چه تابستان بود و هوا آنقدر گرم که دیگر هیچ کس هیچ چیز برایش مهم نبود اما او... نتوانست. به تپه ی خالی و خشکی نگاه کرد که روزگاری خانه ی بهترین دوستانش بود اما حالا... . تمام درخت ها را بریده بودند و تنها تنه های کوتاهی، بلندی حضورشان را به یاد می آورد. دیگر نتوانست طاقت بیاورد، بغضش شکست و زیر گریه زد.
برای درختان بی حوصله ی ولیعصر
همیشه و هر روز همین صحنه را می دید؛ خیابان شلوغی که صف ماشین هایش هرگز تمام نمی شد. این زندگی خسته اش می کرد. دوستانش همه رفته بودند و او دیگر کاری نداشت جز اینکه به ماشین ها و آدم ها نگاه کند. کسل بود. آخر سر یک روز تصمیمش را گرفت. دست هایش را دراز کرد و جلوی خیابان و حتی پیاده رو را گرفت.
از اداره بر میگردم؛ شلوغی و ترافیک خیابون ها رو پشت سر میذارم. خسته، کوفته، کلافه، غمگین میرسم خونه. وقتی کلید رو تو قفل چرخونم، وقتی از در وارد میشم، به استقبالم میاد، بغلم می کنه و کنارم میشینه تا روزشلوغم رو باهاش تقسمت کنم...
خدا رو شکر که هیچ وقت تنهام نمیذاره؛ تنهایی.
هر روز صبح که از خواب بیدار میشد وحشت زده در آینه به بینی اش نگاه می کرد که روز به روز درازتر میشد. پدر ژپتو سالها پیش مرده بود و دیگر نه از فرشته ی مهربان خبری بود نه دارکوبی که روی بینی اش بنشیند و کوتاهش کند. دست خودش نبود. در آن شهر کسی به راستگویی عادت نداشت.
با نگاهی به شازده کوچولو...
وقتی برگشت خانه مثل همیشه نبود. باغچه آشفته، غروب بیرحم، هوا سرد، آسمان گرفته و نسیم داغدار... دیگر با نگاه به ستاره ها احساس خوشبختی نمی کرد؛ دیگر ستاره ها نمی خندیدند. چقدر همه چیز دگرگون شده بود...
با نگاهی به شازده کوچولو...
برای نوید فاتحی
دیگر نه گندم زارها چیزی به یادش می آوردند، نه طلائی گرم و روشن آفتاب درخشان تابستان. نه بغضی گلویش را می فشرد، نه رد دلتنگی از حوالی روزهایش می گذشت. زندگی اش یکنواخت شده بود. " او مرغ ها را شکار می کرد و آدم ها او را..." . اهلی بودن را به یاد نداشت.
به دسته گلی که در دستانم بود نگاه کردی و گل ها را شمردی؛ مثل باغبان عبوس باغمان که به گل فروش ها مشکوک بود. می دانم در صداقت دسته گل تردید داشتی. حالا دیگر خوب می دانم که تو کلا به صداقت شک داشتی. برای همین بود که دسته گل را در جوی کثیفی که از آن حوالی می گذشت انداختی و رفتی... و من بزرگترین درس زندگی ام را آموختم.
می خواست حرف بزند اما حاکم قدغن کرده بود کسی چیزی بگوید. همه چیز باید در سکوت انجام میشد. آواز خواندن که هیچ، دیگر حتی حق آه کشیدن هم نداشتند.
به جبهه که می رفت پاهایش از شدت هیجان می لرزید. وقتی بازگشت پاهایش را هم مثل دلش جا گذاشته بود. پسرش بزرگ شده بود و چقدر دلش می خواست همراهش بدود و در آغوشش بگیرد، چقدر دلش می خواست با فرزندش بازی کند اما... نمی توانست؛ به صندلی میخکوب شده بود. روزهایی گذشت که تنها با نگاه پسرک را دنبال می کرد. چقدر دوست داشت باز هم زمین را زیر پایش حس کند اما...
1-2-3...
خوب؛ حالا همه با هم بگید سیییییییییییییییییییییییییب!
صدای مهربون خانم مربی تو حیاط پیچید و بعد صدای بچه ها حیاط مدرسه رو پر کرد . دختربچه های دبستانی ای که تو یه روز سرد زمستونی با پالتوهای رنگی شون تو حیاط خیس از بارون و پشت دیوارای تا کمر نم کشیده ی مدرسه داد میزدن "سییییییییییب" تا عکسشون قشنگ تر بیفته. هیچ کدومشون حتی از پس ذهنوشم نمی گذشت که اون روز بارونی یکی از نوستالژی های بچگی شون بشه.
بین اون همه دختر بچه که با خوشحالی به دوربین زل زده بودن، یکیشون ساکت زیر پاشو نگاه می کرد. یکی که تکرار نمی کرد "سیییییییییییب" تا عکسش قشنگ تر بیفته. اصلا حتی برای عکس انداختن موهاشو مرتب هم نکرد. شاید حتی نفهمید که اونجا برای عکس انداختن صف کشیدن. مثل همیشه گیج و حواس پرت می گشت و از اطراف خودش بیخبر بود. انگار تو اون حیاط، بین اون همه دختربچه، تو اون مدرسه ی بزرگ نبود. پالتوی صورتیشو محکم تر دور خودش پیچید و به بچه ها که کنارش می خندیدن نگاه کرد، به حیاط خالی مدرسه و بخار پنجره ی کلاس ها... صدای خانم مربی یه بار دیگه گفت: " خوب بچه ها یه بار دیگه بگید "سییییییییییییییییییییب" و اون بازم ساکت و اخمالو به چکمه های سفیدش خیره شد.
سلام... نه نترس. زنگ نزدم التماس کنم برگردی و به روزام رنگ شادی بزنی. فقط خواستم بگم اگر یه شب تو یه کوچه ی طولانی زیر بارون موندی و دلت هوای یه چتر کرد....
دستای من سقفی بالای سرت بود.
هوس یه قهوه ی گرم کردم، اونم بعد از یه پرسه ی طولانی تو یه روز سرد. آبان پر بارونیه و روزهایی دلنشین. یه مدتی می خواستم تغییر کنم، تو همون مدت هم از تغییر می ترسیدم. با این حال دیگه الان حس می کنم که اون دوره گذشته و من پوست انداختم. دارم تصمیم می گیرم، دارم سعی می کنم از ابهام دربیام، از اون روزهای آشفتگی. دلم می خواد مطمئن تر و قوی تر از قبل باشم، دلم می خواد سعی کنم آدم بهتری باشم، و می دونم که میشم.
خوشحالم، از همه چیز؛ از خود جدیدم، از شعرای جدیدم، از دنیایی که می خوام واردش بشم، بی گلایه و بی شکایت.
داشتم تو بارون امروز قدم میزدم، کنار یه پارک بودم، پارک نزدیک خونه مون، رفیق ایام بچگی. یه تصویر چشمم رو گرفت؛ یه چتر یه نفره بالای سر دختر جوونی که پسری خیس از بارون نگه ش داشته بود!